ای کاش فقط کمی برنامه ریزی داشتم

ای کاش فقط کمی برنامه ریزی داشتم

آفتاب خیلی وقته که زده و فرصت صبحانه خوردن نیست، بازم کلاس این استاد که به پنج دقیقه دیر اومدن سر کلاس هم گیر میده و بازم تأخیر! با خودش داره اتفاقی که هفته قبل افتاد و مرور می کنه ، اینکه چطور با حرف‌های استاد اون هم به علت دیر رفتن سر کلاس پیش بچه‌ها خجالت‌زده شد.

 

 

 

ادامه نوشته

شلمچه بوی چادر خاکی حضرت مادر میدهد..

به نام خدا…
شلمچه
اینجا شلمچه است…
شلمچه بوی چادر خاکی حضرت مادر میدهد..
شلمچه و یک دنیا دلدادگی، شلمچه و سرهای از تن جدا…
خدای من! چقدر این سرزمین غم دارد هیچگاه غروبهای آن را از یاد نمی برم…

خورشید که غروب می‌کند یادت می‌آید که شلمچه و شهیدانش خورشید بی غروبند چرا که عاشورا و عاشوراییان، آفتاب آسمان عشقند که هیچ ابر آلوده یزیدی نمیتواند جلوی آنها را بگیرد…
نگاهم به زمین می افتد، خاک شلمچه زیباتر از آسمان آبی است چرا که شلمچه قتلگاه مرغان عاشقی است که بی قرار وصال معشوق بودند…
به شرط لیاقت دعاگویتان هستیم، دعاگویمان باشید.

 

نمیدانم اینجا فکه است یا کربلا!

به نام خدا…
فکه …
آن زمان که خسته از زندگی در این دنیای گرگی بودم واردت شدم فکه!
آن زمان که دیگر توان راه رفتن نداشتم بر رمل هایت قدم نهادم… زمانی که نفس هایم به شماره افتاده بودم هوایت را تنفس کردم..وقتی که از شدت عطش داشتم هلاک می شدم عطشت را حس کردم…
وای فکه چه آسمانی داری، چه خاکی چه عطشی، بار پروردگارا بگو اینجا کجاست؟ نمیدانم اینجا فکه است یا کربلا! اما مطمئنم اگر کربلا نیست دربی از دربهای کربلا به اینجا باز میشود…
بگو… باز هم بگو میشنوم از یارانت بگو، بگو آن زمان که عاشقان خاکت جان خاکی را به روح آسمانی تبدیل می کردند بر دامن حسین علیه السلام چه میگفتند…؟
راستی امروز که دارم با تو حرف میزنم روز عاشورا هست
عاشورای ۹۴…

 

 


آقا سعید رو که میشناسی؟ همان آقا سعیدی که سید شهیدان اهل قلم در روایت فتح از او نام برد، رزمنده ای که بعد از دوران مقدس ایستادگی همراه با شهید آوینی آمد به جستجوی رفقای شهیدش…
امروز خیلی دلش پر بود، دلش تنگ بود، تنگ یاران از دست رفته و پرواز کرده اش…
امروز اینجا قتله گاه یاران خمینی ره بوی کربلا می داد..
بماند بقیه اش….!!!
به شرط لیاقت دعاگویتان هستیم، دعاگویمان باشید

هویزه شاهنامه ی بلند شهادت است…

به نام خدا…
هویزه
وارد هویزه که میشوی از خودت خجالت میکشی چرا که این سرزمین یادآور دلاوری های شهید علم الهدی هست…
میدانی او نیز دانشجو بوده و پس از احساس تکلیف در مقابل میهن اسلامی، فراگیری دانش در دانشگاه را رها کرد و پای در دانشگاهی نهاد که دانشجویانی از جنس نور داشت و همگی عاشق…

 

 

وقتی راوی برایت از رشادت های او که تنها ۲۲ سال داشت می گوید، در آن لحظه می آموزم که ” مهم نیست چند سال عمر کنی مهم این است که عمرت را چگونه بگذرانی ” و باز می آموزی که هویزه شاهنامه ی بلند شهادت است…
هویزه کتاب است
خواندنی ترین کتاب حماسه…
به شرط لیاقت دعاگویتان هستیم، دعاگویمان باشید.